............
دوست دارم ازمزاحم تلفنی ها براتون بنویسم من یه مزاحم تلفنی داشتم ازتو ماه رمضون ،همش اس ام اس میدادو ومن بدجور ناراحت بودم ،کم کم فهمیدم یکی ازنگهبان های اداره هستش وهرچی بهش اختیاردادم که خودتی ومنو اذیت نکن وانمود میکرد که من نیستم وجاتون خالی انقد ازش مدرک بدست آوردم ولی بازم حاضر نشد معذرت خواهی بکنه وبلاخره مجبورشدم برم شکایت وتازه دوروزه کارام نتیجه داده وفعلا اخراجه
داداشم ازشیراز اومده ، خونه یه جورایی حال وهواش عوض شده
دوست دارم ارشد دانشگاه مجازی ثبت نام کنم ،یه سری شرایطش دستم اومده ولی هنو زمنتظرم ببینم کی درساشون رو اعلام میکنن ،یه جورایی هم مردد هستم نمیدونم خوبه بده ،من ازپسش برمیام یا نه،کسی اگه اینو خوند اطلاعی داشت ممنون میشم کمکم کنه
پ ن :میدونی زندگی تو برای من چقدارزش داره ،وقتی باهم حرف میزنیم وانقد زمان سریع میگزره که دیشب اصلا متوجه گذرزمان نشدم ولی زندگی تو وتنهایی هات منو نگران کرده وکاش میتونستم کاری بکنم وکاش ........................
خیلی وقته ننوشتم ازماه رمضون که به سلامتی تمام شدو رفت و ویه عید مفصل ،مااهل سنت عیدقربان وسعید فطررو جزاعیاد اصلی وپایه به حساب میاریم ، که همه دیدوبازدید ها انجام میشه وهمه لباس نو تنشون میکنن وهنوز تو ده بچه ها میرن عیدی وصدای اذان عید وهمه مردها که بالباس نومیرن نمازو بعدش هم سرمزارو بعدش هم دیدن خونواده هایی که عزیزانی ازدست داده باشنو خونواده هایی که افراد مسن دارن ونای عیددیدنی ندارن ،منم بزور محمد رفتم موهامو رنگ کردم ولی خدائیش بدنشد خیلی بهم میومد وهمچین سشوارزدیم که انگار اماده اینیم که بدون حجاب برویم بیرون ولی خوب بود ،چون محمد خیلی خوشش اومده بود دختر هم یه لباس سبز البته مامانش هم یه بولیز سبز تنش بود با دختر هم رنگ شده بودن وخلاصه عید خوبی بودو کلی همه رو دیدیم ولی ازبس هوا گرم بود تمام بدنم جوش زده هنوز هم خیلی خوب نشده اونم بیخیال میشیم
ساعت کار ی ادارمون هم شده از۷تا۳ که خیلی اعصابمون رو خورد کرده تازه ۵شنبه رو هم تعطیل نکردن برامون ،منی که عادت صبحونه نداشتم بیشتر موقع ها تواداره دارم ضعف میکنم ،ولی تازگی ها یه زره چیزمیز می خریم می خوریم
دخترم هم داره میره مهد همچین تولباسش نازشده که هرروز یه عالمه بوس حوالش میکنیم و می فرستیمش مهد ،یه لباس صورتی کیفو کفش صورتی ویه مقنعه سفید ،الهی مامان فدات بشم
پ ن :یه خونواده که شاید ضعفترین وفقیرترین خونواده تو ده بودن ،مادرشون رو۲روز قبل ازعید ازدست دادن ۵تاپسر که بزگیش فکرکنم ۶۱باشه ویه پدر پیر ،اگه مردم ده هرروز برا اینا غذانبرن اینا گشنه میمونن،همه پسرا یه جور ساده ومادرشون ازخودشون ساده تر ،مرگ این مادر بیصداترین مرگ تو ده بود ،نه مراسمی ونه قرآنی ،هیچ کس .............نمیدونم خیلی غصم گرفت که ادم های فقیر چقد بی صداو ساکت میرن .......................
یه روز بد بسیار بد وزجرآور
پ ن :خفه شدنو تا خرخره دارم احساس میکنم ،امروز همه چیز خرابه ازدیشب خراب بودو ..................


