سخت محتاج دعای همم
یه عالمه حرف
این نی نی همش منو اذیت میکنه میره زیر دنده هام و منم اذیت میشم ولی یه حس خوب دارم یه حسه ....نمیدونم چه جوری بگم ،ولی شب ها هم نمیتونم با این شکمم بخوابم یادمه موقعی که تارا رو حامله بودم راحتتر بودم ،شاید جونتر بودم انرژیم بیشتر بوده والان پیر شدمممممممممم![]()
موهام همش سفید شده ،میگن رنگ نکنین برا جنین بده ،عروسی خواهر محمد هم هست نمیدونم چیکار کنم ،رفتم یه لباس خریدم لباس عربی تقریبا چون بتونم با این وضعیتم بپوشم
۵شنبه رفتیم سونو یه زره خرید کردیم برا نونو و کریر براش خریدیم ،تواتاق سونو که بودم تارا باهام بود همه چشش وهواسش به دهن آقای دکتر بود که ببینه نی نی چیه ،دکتره هم جوری صحبت کرد که تارا نفهمید ،دخترم اون موقع هیچی نگفت همین که اومدیم بیرون گفت مامانی چی بود نی نی ،احتمالا اگه خدا بخواد نی نی ما پسره ،محمد خیلی خوشحال شد همین که بهش گفتم چون ما دختر داریم خیلی دلمون میخواست بچمون پسرباشه وانگار دعامون مستجاب شده ولی همه دغ دغه هام سالم بودن بچمونه وسالم بودنش دردرجه اوله برام وازخدا میخوام که یه بچه سالم بهمون بده
برا لباس و وسایل های دیگش درهم گرفتم ،دادم دختر خالم تا ازدبی برام خرید کنه که دیگه نخوام ازاین مغازه برم اون مغازه ووسایل های بهداشتیش هم چون مارک جانسون میخواستم از اصل بودنش تو ایران شک دارم برا تارا هم مامانم ازدبی برام آورد واینم ترجیع دادم دخر خالم برام بخره ازدبی ،
دختر عمم هم اومده ازدبی با بچه های دقلوش ،خیلی دلم میخواد برم ببینمشون بعداز چتد سال خدا یه
دخترو پسر بهش داده


